تبليغاتX

دريافت كد ستاره باران وبلاگ

Digital Clock - Status Bar elham-bia to


elham-bia to

عاشقونه

 

 

زندگی کردن با تو خوبه...

مردن با تو خوبه...

خوابیدن با تو خوبه...

بیدار شدن با تو خوبه...

دوست داشتن هم با تو خوبه...

ولی من تو زندگیم خوبی ندیدم...

تو رفتی و منو تنها گذاشتی...

حتی تو تنهایی هم به فکرتم...

ولی چه فایده...

تو دیگه هیچ وقت بر نمیگردی...

می خوام زود تر بیام پیشت...

دلم واسه چشمای قشنگت تنگ شده...

من از مرگ نمیترسم...

عزیزم بهت قول میدم زود بیام پیشت...

خیلی زود...

آره بهت قول میدم...

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری دوم www.pichak.net كليك كنيد

 

خارج از شوخي بعضي از اينا اگه توسط دختر خانوما رعايت بشه خيلي به نفع خودشونه

مخصوصا اگه دوست دارن ازدواج كنن

 

1- در معرض ديد باشيد، گذشت اون زمان كه مي‌گفتن: من اون دختر نارنج و

ترنجم كه از آفتاب و از سايه مي رنجم.

2- تموم دوست پسراتونو تهديد به ازدواج كنيد، اگه موندن چه بهتر، نموندن

دورشون رو خط بكشيد.

3- پسر‌هاي فاميل بهترين و در دسترس‌ترين طعمه‌ها هستند، رو هوا بقاپيدشون.

4- توي اجتماع بر بخوريد، با مردم قاطي شيد، با ننه صغرا و بي‌بي عذرا نشست

و برخاست كنيد، همينا هستن كه شادوماد مي‌سازن واستون.

5- در پوشش دقت كنيد، لباس چسب و كوتاه فقط آدماي بوالهوس رو دورتون جمع

مي كنه، يه پوشش سنگين و اندكي رنگين با حفظ معيارهاي دوماد پسند بهترينه.

6- مهمون كه مياد قايم نشيد، چاي ببريد، پذيرايي كنيد، خلاصه يه چشمه بياين كه

بعله ما هم هستيم.

7- سعي كنين از هر انگشتتون هفت نوع هنر بباره كه مامانه بتونه جلوي در و

پز بده كه دخترم قربونش برم اينجوريه و اونجوريه...

8- تا مامانه و باباهه مي‌گن دخترمون ديگه وقته عروسيشه سرخ نشين و در بريد،

در حركات و سكناتتون اين نظر رو تاييد كنيد و دنبالشو بگيريد.

9- عوض اينكه توي جريانات عشقي خيابوني و زودگذر غرق بشيديه خورده به فكر زندگي آينده‌تون بشيد و اينقدر از اين دست به اون دست نريد چون...!

 

عزیزم نظر یادت نره

 

 

 

نوشته شده در سه شنبه سوم آذر 1388ساعت 14:16 توسط Elham Utel| |

http://dl8.glitter-graphics.net/pub/702/702448sdmmm1ujty.gif 

کاش بدونی چقدر دوست دارم

بیشتر از همیشه.

شدید تر از همیشه.

عاشقونه تر از همیشه.

کاش بدونی چقدر دلم واست تنگ شده.

دل تنگ تر از همیشه.

کاش بدونی از غم رفتنت چقدر پژمرده  شدم.

خشک وبیجان تر از همیشه.

کاش بدونی این چندمین باره که تورو یاد می کنم

دهمین بار

صدمین بار

هزارمین بار

ولی هیچوقت بر نمی گردی

کاش بدونی چقدر برات اشک ریختم

یه قطره

دو قطره

                                   هزاران قطره

اون قدر برات اشک ریختم که سنگ قبرت خیس شده

روی یه شاخه گل سرخ بوسه میزنم

و اونو میگذارم روی سنگ قبرت

ولی بدون همیشه 

دوست دارم

http://dl8.glitter-graphics.net/pub/702/702448sdmmm1ujty.gif 

                   14~1.jpg


 

 

 

نوشته شده در یکشنبه یکم آذر 1388ساعت 17:36 توسط Elham Utel| |
می دونی دوست دارم یعنی چی؟

 

 

بازم می گم دوست دارم


ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم آبان 1388ساعت 14:35 توسط Elham Utel| |
 

        تصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.net

      کودکی تنها.نوجوانی دلگیر.جوانی پر از غم و کینه و بغض

 تازه زبون باز کرده بود خیلی شیرین حرف میزد.همیشه دوست داشتم به حرفاش گوش بدم.آره بچه خواهرم پروین بود. ساناز کوچولو.حدودا 5 سالش بود.قرار بود پروین با بهروز برن مسافرت به قول خودشون  ایران گردی این اولین مسافرتی بود که ساناز رو با خودشون میبردن.همشون خوش حال بودن.یه روز قبل از رفتنشون رفتم خونه شون.پروین با بهروز میرفتن خرید.پروین بهم سپرده بود که  از ساناز مراقبت کنم تا از خرید بر گردن.ساناز بهم گفت:«خاله نمیشه شما هم با بیاید؟آخه دلم واستون تنگ میشه.»گفتم نه عزیزم شما میرید و زود بر میگردید.نگران نباش زود میگذره.من و ساناز خیلی به هم وابسته بودیم یا اون خونه ما بود یا من میرفتم خونشون.

همیشه به پروین حسودی میکردم.به زندگیش به خصوص به داشتن دختری مثل ساناز.

بالاخره لحظه ای که همه انتظارشو میکشیدن فرا رسید.ساناز بغلم بود.محکم بغلم کرده بود انگار دیگه قرار نبود هم دیگه رو ببنیم.موجی از نگرانی تو چشمای آبی ساناز میدیدم.انگار قرار بود اتفاق بدی بیوفته.

بالاخره ازم جدا شد و تو ماشین نشست راه افتادن.

 

پروین بهمون از هتل زنگ زد گفت که  تا 1 ساعت دیگه راه میوفتن به طرف شهر دیگه ازش خواستم گوشی رو بده دست ساناز.صداشو میشنیدم که میگفت می خوام با خاله حرف بزنم.گفتم سلام عزیزم حالت چطوره؟با لحن شیرینش گفت خاله دلم واست خیلی تنگ شده.گفتم منم دلم واست تنگ شده گلم.دیگه چند روز بعد بر میگردین.نگران نباش.

 

همه چی خوب پیش میرفت که روزهای آخر سفرشون

زنگ تلفن خونمون شروع به زدن کرد مادر جواب داد که یهو رنگش پرید.اشک از چشماش سرا زیر شد گفتم چی شده من من کنان گفت

دخترم.دخترم از دستم رفت.گوشی رو از دستش گرفتم یه مرد که فکر کنم پلیس بود گفت شما از آشنا های پروین هستید که گفتم بله من خواهرش هستم اتفاقی افتاده؟ گفت تسلیت میگم غم آخرتون باشه ما فقط تونستیم یه دختر 5.6 ساله رو نجات بدیم ولی بازم حالش بده.گفتم چی میگید معلوم هست.چی شده؟چه بلایی سر خواهرم و شوهرش اومده؟

گفت :«ما یک ماشین که 3 سرنشین داشت از ته دره پیدا کردیم.متاسفانه 2 نفر جان سپردن که حال دختر کوچولوشون خیلی بده.»

 

بفیه در ادامه مطلب

 14~3.jpg

                      

 


ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388ساعت 15:33 توسط Elham Utel| |

             

         تصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.net

من یه عاشقم.یه عاشق که به عشقش نرسیده

 داستانم از اونجا شروع شد که نگاهم افتاد تو چشمای عسلیش.جمعه بود با دوستام رفته بودیم پارک محله که نازنین رو اونجا دیدم.اونو دوستش رو نیمکت نشته بودن.به نظر دختر پاک و نجیبی میومد.سعی کردم شماره بدم ولی نمیگرفت.عاشق شده بودم.تا اینکه سارا دوست نازنین از سعید دوستم شماره گرفت.هر روز بهش سفارش میکردم تا شماره نازنین رو ازش بگیره تا اینکه خودم با سارا حرف زدم.گفتم که چه جوری عاشق اون نگاه نازنین شدم.اولش گفت نه نمیشه شما به درد هم نمی خورید.با هم خیلی فرق دارید ولی تو کتم نمیرفت.آخرش با هزار مکافات شماره رو گرفتم.زنگ زدم.بعد از سلام و احوال پرسی بهش گفتم که دوست دارم.گفت من تا حالا به کسی جواب ندادم حالا هم نمیخوام جواب شمارو بدم.خیلی اصرار کردم تا اینکه راضی شد با هم قرار بذاریم.سر قرار تو پارک روی نیمکت نشسته بودیم.گفت اسمم نازنینه 18سالمه.هنوز قصد ازدواج ندارم.شما هم بهتره دنبالم راه نیوفتید.مگه قبول میکردم.هر روز دنبالش میرفتم.بهش گفتم من تا از شما جواب رو نگیرم ولتون نمیکنم.راضی شد تا قضیه رو به پدر مادرش بگه.همه چی خوب پیش میرفت تا اینکه سعید بهم گفت مادر پدر برام یه دختری رو در نظر گرفتن.با این حرف خیلی عصبانی شدم.حتی با پدر مادرم بحث و دعوا کردم.بهم گفتن بریم خواستگاری حتما از دختره خوشت میاد.بالاخره مجبورم کردن بریم خواستگاری.تا اینکه.یه روزنازنین زنگ زد گفت با پدر مادرم درباره ی تو حرف زدم.حالا میتونی بیای خواستگاری.اینو که گفت دستام لرزیدن.صورتم قرمز شد.حالا چه جوری بهش بگم قراره ازدواج کنم.تو حال خودم بودم که گفت چی شد عزیزم خوشحال نشدی؟ گفتم چرا به پدر مادرم میگم.رسوندمش خونه. سارا بهم زنگ زد.اون میدونست که  قراره بریم خواستگاری

گفت آقا سهیل باید در باره ی نارنین یه چیزی به شما بگم.نازنین سرطان داره.سرطان خون.تا چند ماه دیگه بیشتر زنده نمیمونه.خشکم زد اول فکر کردم اینا همش بهونست که من به نازنین نرسم. گفتم با این حرفا نمیتونین نازنین رو از من بگیرید.ولی گفت نه حرفام راسته میخواستم شما هم بدونید ولی نازنین نمیدونه میشه بهش چیزی نگید؟کم کم داشت باورم می شد.گفتم نه چیزی نمیگم.داد زدم خدایا مشکلم دو برابر شد.به همین سادگی نمیتونم از نازنین دل بکنم.اون شب خونه نرفتم.تا صبح بیدار بودم و اشک میریختم.صبح رفتم دنبال نارنین.چشماش قرمز بودن.داشت گریه می کرد.گفتم چی شده گفت من سرطان دارم.ازت معذرت میخوام سهیل ما نمیتونیم با هم ازدواج کنیم.گفتم کی بهت گفته گفت سارا بهم گفت.به سارا زنگ زدم گفتم چرا به نازنین گفتی که سرطان داره.گفت ببخشید از دهنم در رفت.بهم زنگ زد و گفت قراره با شما ازدواج کنه.که به اشتباه گفتم مگه تو سرطان نداری؟اونم همه چیرو فهمید.

خدابه دادم برس حالا چی کار کنم.

چند هفته از اون روز گذشته بود.هر روز حال نازنین بد تر میشد. بهش گفتم بدون تو میمیرم.تنهام نزار نازنین.خندید و گفت منو ببخش.نمیتونم عزیزم.هر دومون گریه کردیم اگه نارنین بمیره با هیچکس ازدواج نمیکنم.نمیتونم ازدواج کنم کاش چشام تو چشای ناز نازنین نمی افتاد.شب و روز پیششش بودم.نمیخواستم لحظات آخر تنهاش بذارم.

5شنبه شب بود.

 ساعت 11.

دست نازنین تو  دستم بود.

فشارش داد

گفتم جانم عزیزم کاری داری؟

گفت سهیل خیلی دوست دارم.

منو ببخش که تنهات میزارم.

دارم میرم.

گفتم چی داری میگی.

در جواب هیچی نشنیدم

خدا...

نازنین آروم چشماش رو بست

دستش رو تو دستم فشار دادم گفتم

نارنین بیدار شو...

تنهام نذار بی معرفت...

تنش سرد بود...

تو باغ رضوان بودیم

دستمو کشیدم رو سنگ قبر ساده ای که

روش نوشته بود

نازنین نصیری

فوت :16/2/1388

گفتم نازنین

تو نمردی نه

میدونم هنوز زنده ای

خواهش میکنم جواب بده.............

روحش شاد

03~10.jpg


تصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.net 


تصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.net

نوشته شده در یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 16:1 توسط Elham Utel| |
تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری دوم www.pichak.net كليك كنيد

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری دوم www.pichak.net كليك كنيد

بقیه در ادامه...


ادامه مطلب
نوشته شده در جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 17:38 توسط Elham Utel| |

یادمه توی یه روزنامه از زبون یکی همسن خودمون نوشته بود تو نسل ما هر کی حرف جدی بزنه طرد میشه...!
به نظر منم همینطوره.تو همین وبلاگا اگه مثلا یکی بیاد تفاوت دخترو پسرو اصولی و
علمی توضیح بده کسی تحویلش نمیگیره
ولی اگه بیاد یه بندجفنگ طنز آمیز راجع به این موضوع بگه همه میخونن! خوششونم میاد.
نمی دونم ...شاید نسل ما این قدر وسه خودش فکر و خیال داره که دیگه حال و حوصله بحثای جدی رو نداره!
تفاوتهای فکرو خیال دخترو پسرو میخواین بدونین؟:

دختر: قدم چرا کوتاهه _ دماقم چرا بزرگه _ مانتوم چرا از مال دوستم مدل پایین تره
موبایل ندارم چرا _ موهام چرا بد حالت شده _ چرا کسی عاشقم نمیشه...

دختر آدمیزاد: درس _ کار _شخصیتم تو جامعه _ ازدواج مناسب...

پسر: چرا بابا سوییچ ماشینو نمیده _ دوستم گوشیشو عوض کرد منم میخوام _
چرا دختر همسایه روبرویی بهم محل نمیزاره _ چرا بابا روزی هوار تومن پول نمیده برم دود کنم...

پسر آ دمیزاد: درس _ سربازی _ کار _ ازدواج ....

چیه حرفام مثل پدر بزرگا شد؟ شاید ولی بعضی از ماها بهتره یه نگاهی به خودمون بندازیم . خیلیا هستن که ول معتلن. معلوم نیست هدفشون چیه.کجا میخوان برن...!؟ 
نوشته شده در جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 12:24 توسط Elham Utel| |

 

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

ناگفته ها از نا نوشته ها بیشتره.اکثر ناگفته ها رو میشه نوشت.صد بار هزار بار نوشت ولی چه فایده که جرات یه بار گفتنش تو وجودمون نیست

مثل این ناگفته هزار بار نوشته شده«دوست دارم»

 

دوست ندارم

دوست ندارم برو با خیال راحت.دلم برایت تنگ نمی شود.نگرانم نباش.تو انتخاب خودت را کرده ای پس دلتنگی و عشق من تنها میتواند خاطر نازنینت را آزرده سازد.دوست ندارم برو...................................

غرور

وقتی پیشم بود روزی صد بار تو چشمام نگاه میکرد و میگفت دوست دارم.اما من پر از غرور بودم و به اجبار یه لبخند کوچولو میزدم.اما حالا که رفته همیشه تو دستام یه خودکار و هر جا که میرسم مینویسم«دوست دارم.دوست دارم.دوست دارم.»تا شاید یه جایی ببینه و برگرده.آره من به

خاطر عشقم غرورم رو زیر پاهام له کردم.

ساعت دلم

تمام ساعت های دلم را کوک کردم تا برای استقبال از عشقت خواب نمانم.تمام ساعت ها کوک بودندو من تا نیمه زمان رسیدن بی خواب و دقیقه شمار.نمیدانم چگونه و کی به خواب رفتم که وقتی چشم از هم باز کردم تو آمده و رفته بودی.ساعت دلم کوک پراند یا...

خسته شدم

گاهی دلم از این زمونه میگیره.می دونی چرا؟چون با خواسته های من مخالفت میکنه.مثلا هر وقت می رم پشت در که وقتی داداشم از بیرون میاد خیسش کنم همون لحظه آب قطع میشه یا وقتی با بابام سر یه پیزی شرط می بندم می بازم.واقعا دیگه خسته شدم.از شما هم خواهش می کنم دیگه اصرار نکنید که با این مشکلات بزرگ و لاینحل به این دنیا دل خوش کنم.

 

به خاطر من...

مامان.مامان تو رو خدا بیا...

- وای بچه چی میگی مگه نمی بینی چقد کار دارم حرفتو بزن.

 مامان بیا دیگه...

عجب بچه زبون نفهمیه ها.چرا حالیت نیست بابا سرم شلوغه.

مامان بیا دیگه به خاطر من آخه باید ببینی...

چیه چی می گیه ها؟

مامان ببین کبوترا کنار پنجره اتاقم لونه درست کردن...

                     

افسرده

مث همه نامزد های روزگار دلمو شکستی و بهم خندیدی و رفتی.یه مدت افسرده شدم ولی بعد تصمیم گرفتم فراموشت کنم.

سرمو با درس گرم کردم و شدم یه روانپزشک اسم و رسم دار.

یه روز یه مریض اومد تو اتاقم.خودت بودی.خیلی عوض شده بودی.منو نشناختی.گفتی:تو زندگی خیلی سختی کشیدم.کلی برام صحبت کردی.آخرشم گفتی دلم برای یکی خیلی تنگ شده.یکی که دلشو شکوندم و بعد بهش خندیدم...

 

پاره  پوره

عادتش بود همیشه هر برگ آگهی  که به در و دیوار می چسبوندن

پاره میکرد...اونم با حرص و تندی...هنوز نگاهم به آگهی ترحیمش بود که دستی اومد و اونو پاره کرد...اونم با بی تفاوتی...

 

شبیه تو

شمع نگاهم را با باد سخنان سردت خاموش کردی.با سردی وجودت حرارت سوزان دلم که از عشق نشأت می گرفت از بین بردی.حال فکر می کنم همان چیزی شده ام که می خواستی.یک آدم بی احساس درست شبیه  خودت          

 

 

 

 (نظر یادتون نره)

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری دوم www.pichak.net كليك كنيد

 تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد



 

 

 

 

 

نوشته شده در جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 12:16 توسط Elham Utel| |

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد
دوست داشتم فقط بهش نگاه کنم .
دیوونم کرده بود .
اونم دیوونه بود .
مثل بچه ها هر کاری می خواست می کرد .
دوست داشت من به لباش روژ لب بمالم .
می دونست وقتی نگام می کنه دستام می لرزه .
اونوقت دور لباش هم قرمز می شد .
بعد می خندید . می خندید و…
منم اشک تو چشام جمع میشد .
صدای خنده اش آهنگ خاصی داشت .
قدش یه کم از من کوتاه تر بود .
وقتی می خواست بوسش کنم ٫
چشماشو میبست ٫
سرشو بالا می گرفت ٫
لباشو غنچه می کرد ٫
دستاشو پشت سرش می گرفت و منتظر می موند .
من نگاش می کردم .
اونقدر نگاش می کردم تا چشاشو باز می کرد .
تا می خواست لباشو باز کنه و حرفی بزنه ٫
لبامو می ذاشتم روی لبش .
داغ بود.

وقتی می گم داغ بود یعنی خیلی داغ بود .
می سوختم .
همه تنم می سوخت .
دوست داشت لباشو گاز بگیرم .
من دلم نمیومد .
من دلم نمیومد .
اون لبامو گاز می گرفت .
چشاش مثل یه چشمه زلال بود ٫صاف و ساده …
وقتی در گوشش آروم زمزمه می کردم : دوستت دارم ٫
نخودی می خندید و گوشمو لیس می زد .
شبا سرشو می ذاشت رو سینمو صدای قلبمو گوش می داد .
من هم موهاشو نوازش میکردم .
عطر موهاش هیچوقت از یادم نمیره .
شبای زمستون آغوشش از هر جایی گرم تر بود .
دوست داشت وقتی بغلش می کردم فشارش بدم ٫
لباشو می ذاشت روی بازوم و می مکید٫
جاش که قرمز می شد می گفت :
هر وقت دلت برام تنگ شد٫ اینجا رو بوس کن .
منم روزی صد بار بازومو بوس می کردم .
تا یک هفته جاش می موند .
معاشقه من و اون همیشه طولانی بود .
تموم زندگیمون معاشقه بود .
نقطه نقطه بدنش برام تازه گی داشت .
همیشه بعد از اینکه کلی برام میرقصید و خسته می شد ٫
میومد و روی پام میشست .
سینه هاش آروم بالا و پایین می رفت .
دستمو می گرفت و می ذاشت روی قلبش ٫
می گفت : میدونی قلبم چی می گه ؟
می گفتم : نه
می گفت : میگه لاو لاو ٫ لاو لاو …
بعد می خندید . می خندید ….
منم اشک تو چشام جمع می شد .
اندامش اونقدر متناسب بود که هر دختری حسرتشو بخوره .
وقتی لخت جلوم وامیستاد ٫ صدای قلبمو می شنیدم .
با شیطنت نگام می کرد .
پستی و بلندی های بدنش بی نظیر بود .
مثل مجسمه مرمر ونوس .

07~10.jpg

بقیه در ادامه مطلب

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد


ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 17:42 توسط Elham Utel| |


تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد
شكاك
اگه عاشقه كسي شدي،
بهش نچسب، بزار بره….
اگه برگشت، ازش بپرس چرا


ناشكيبا
اگه عاشقه كسي شدي،
بهش نچسب، بزار بره…
اگه تو يه مدتي برنگشت، فراموشش كن



صبور
اگه عاشقه كسي شدي،
بهش نچسب، بزار بره…
اگه برنگشت، اونقدر صبر كن تا برگرده



خوشگذران
اگه عاشقه كسي شدي،
بهش نچسب، بزار بره…
وقتي برگشت، اگه هنوز عاشقش هستي،
دوباره ولش كن بره
دوباره….


فعال دفاع از حقوق حيوانات
اگه عاشقه كسي شدي،
بهش نچسب، بزار بره…
درواقع همه موجودات زنده حق دارن كه آزاد باشن


وكلا :
اگه عاشقه كسي شدي،
بهش نچسب، بزار بره…
بند ۱-aاز پاراگراف ۱۳a-1بند الحاقي دوم از
” قانون آزادي ازدواج” به طور صريح مي گويد كه … .

(بقیه در ادامه مطلب)


تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد





ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 16:45 توسط Elham Utel| |

پیچك دات نت قالب جدید وبلاگ